arrow_back شهر اسکول بازی

شهر اسکول بازی

سلام به وبoskolbazi1399خوش اومدید🎪 اینجا اڪًـیپ ما ڪًـلۓ اسڪًـول بازۓ از خودشون درمیان🤪امیدوارم اینجا خیلۓ بهتون خوش بگذره🔥🖇️

more_vert
جا پای حضرت | 15:12 1399/8/10

یکی از همکارام میگفت بچه بودم روضه داشتیم خوابیده بودم بیدار شدم دیدم گشنمه رفتم آشپزخونه دیدم پام رفته تو سینی حلوا

کف آشپزخونه پر سینی حلوا نذری
دیدم گند زدم یه پایی رفتم تو اتاق پامو با یه پارچه پاک کردم دیدم صدای جیغ میاد
گفتم آقا گندش در اومد ...
رفتم نگاه کنم دیدم همه میزنن تو سرشون چند نفر غش کردن که حضرت پاشو گذاشته تو سینی
اون سینی رو با همه حلوا ها قاطی کردن همه محل صف کشیدن یه ذره ببرن
شب بابام میگفت حلوا بخور بدبخت شفا بگیری جا پای حضرت است

 

گفتم یه چیز خنده دار بذارم😁

 

میدونم ترسناک نی😐

مجبورم عکسا رو یه پست یه پست بذارم چون هی میپره هردفعه😐👻

 

پست .. | 13:36 1399/8/10

بعد از آخرین کلاسم تو دانشگاه حدود ساعت ۸ شب با دوستام خداحافظی کرده و به سمت منزل دانشجویی خود که حدود ۱۰ دقیقه با دانشگاه فاصله داشت به راه افتادم . دیدم هوا خوبه حال و هوای پیاده روی به سرم زد، بنابراین تصمیم گرفتم مسیر دانشگاه تا منزل رو پیاده برم . من و سه دوستم یه منزل دانشجویی گرفته بودیم و قرار گذاشته بودیم هر شب یکی تدارک شام رو ببینه

از شانس من هم اون شب نوبت من بود بنابراین گفتم پیاده برم ، هم موقعه شام به منزل می رسم و هم توی راه چهار تا همبرگر می خرم ، این طوری دیگه از شستن ظرفها هم راحت می شدم. بعد چند دقیقه به ساندویچی رسیدم و چهار تا همبرگر خریدم .بعد از مدت کوتاهی به منزل رسیدم و در رو باز کردم دیدم مثل همیشه منتظر من هستن و هنوز چیزی نخوردن. بعد از خوردن شام و تماشای فوتبال رخت خوابها رو پهن کردیم و چراغ ها رو خاموش کردیم و خوابیدیم. من که اصلا خوابم نمی برد و تمام ذهنم مشغول حوادثی بود که اون روز توی دانشگاه برام رخ داده بود

 

فکر کنم تا یک ساعت همین طور داشتم فکر می کردم و اصلا خوابم نمی برد و همش توی رختخواب به این طرف و اون طرف غلت می خوردم که بالاخره احساس سنگینی توی چشام کردم و یواش یواش داشت خوابم می برد که یهو با صدای دوستم که توی خواب حرف می زد و هذیون می گفت از خواب بیدار شدم. اما با خودم گفتم حتما کابوس میبینه و بعد چند ثانیه دیگه هذیون نمی گه چشامو دوباره بستم و خواستم بخوابم که باز دوستم توی خواب شروع کرد به هذیون گفتن اما این دفعه فقط صدای دوستمو نمیشنیدم انگار صدای پچ پچ و خنده هم می اومد بنابراین کنجکاو شدم ببینم که این صداها مال کیه چشامو باز کردم و سرمو برگردوندم طرف دوستم خدای من چی میبینم ،، اینها کی هستن و اتاق ما چیکار می کنن دیدم چند نفر دور دوستم حلقه زده و رو زانوهاشون نشستن و با دستاشون میزنن رو زانوهاشون و می خندن و تو گوش هم دیگه پچ پچ می کنن و دوباره می خندن دوستم هم تو خواب فقط هذیون می گفت اونا هم می خندیدن

بدنشون خیلی سفید بود و مثل گچ بود تا من به اونا نگا کردم انگار متوجه من شده بودن و در یک لحظه و چشم برهم زدن همشون از زمین بلند شدن و فرار کردن طرف آشپزخونه ، آخری که داشت فرار می کرد به پاهاش نگا کردم دیدم پاهاش مثل مجسمه های گچیه، اما نتونستم چهرشونو خوب ببینم چون هم تازه از خواب بیدار شده بودم و چشام هنوز تار می دیدن و هم صورت و بدنشون خیلی روشن و سفید بود. من هم بعد از فرار اونا از ترس لحاف رو کشیدم رو صورتم و تا صبح همون جوری خوابیدم. صبح با صدای بچه ها از خواب بلند شدم و تا دوستم رو دیدم ازش پرسیدم یوسف دیشب کابوس می دیدی؟ اونم در عین خونسردی گفت: نه چطور مگه؟ ماجرا رو براش تعریف کردم ولی یوسف گفت: اصلا متوجه چیزی نشده و شب هم کابوس ندیده بقیه دوستام هم متوجه چیزی نشده بودن، نه صدای دوستم رو شنیده بود و نه موجودات سفید رنگ دیده بودن و تنها شاهد ماجرا من بودم

 

😐

ی بارررررررر دیههههه -________-

فقططططط ی باررر دیه از هرکیتون اگ بشنوم بگه من ساقدوش میشم یا عروسی در راهه و عروسیو کی میگیرین-______-

منو افی کات میکنیم و افی میشه جاست عه فرنددددددددددددددددددد-______________________________________________________________________________________________-

سامی😐 | 08:21 1399/8/10

از یه طرف داشتم حرص میخورم از دست مزاحمه که یه دفعه دیدم لِوِلَم افزایش یافت😐

👇

فقط فکر‌کنم یکی دیگه مونده تا طلایی😐

 

داستانی... | 08:14 1399/8/10

مخوف و....

 

(

 

↑اینا خیلی گوگولین*-* ↑)

 

 

 

=====

 

داستان واقعی از یک دانشجوی خانوم که ماه گذشته بر اثر تصادف با کامیون در گذشت

 

اسم اومریم بود،به صورت پاره وقت در یکی از شرکتهای ارتباطی مشغول به کار بود که آنجا با یکی از همکارانش به نام محمد آشنا شده بود

 

آنها دوعاشق به تمام معنا بودند ودر طول روز از طریق همراه باهم صحبت میکردند

مریم برای اینکه ارتباط بهتر وهزینه کمتر سیم کارت خود را عوض کرد واز اپراتوری که محمد استفاده میکرد سیمکارت تهیه نمود،تا هردو از یک اپراتور استفاده نمایند

 

خانواده مریم ازعلاقه این دو نسبت بهم با خبر بودن و محمد نیز ارتباط نزدیکی با خانواده ی مریم داشت(بخاطر عشقش)مریم بارها به دوستش وخانواده اش تو صحبتهاش گفته بود که دوست دارم اگه مردم گوشیم رو باهام دفن کنید

 

بعد از فوت مریم هرکاری میکردن تا تابوت مریم رو بلند کنند ومراسم تشییع را به جا آورند تابوت از جایش کنده نمی شد خیلی از حاظرین اقدام به بلندکردن تابوت نمودن ولی هیچکس نتونس تابوت را بلند کند

 

در نهایت با یکی از دوستان پدرمریم تماس گرفتن که این قدرت را داشت که با روح مردگان ارتباط برقرار میکرد

 

اوچوب دستی خودرا برداشت وبا خود شروع به صحبت کردن نمود.وپس از دقایقی گفت که این دختر خواسته ای داشته که هنوز انجام نشده

ودراین وسط دوست مریم گفت که اوهمیشه میگفت

 

(گوشیم را همراهم دفن کنید

 

سپس گوشی رو در تابوت کنار مریم گذاشتن وبه راحتی تابوت را بلند کردند

همه حضار در مراسم از این اتفاق عجیب وباور نکردنی در تعجب بودند

 

پدر مریم درمورد فوت دخترش چیزی به محمد نگفته بود چون آن در مسافرت بود. محمد پس از چندروز به مادر مریم زنگ میزنه و میگه که من دارم برمیگردم میحوام برام یه غذای خوشمزه درس کنی

 

ضمنا به مریم هم نگو چون میخوام سوپرایزش کنم.پس از اینکه محمد برگشت خبر فوت مریم را به اومیدهند

 

محمد فکر میکرد که دارند بااو شوخی میکنند واز آنها خواست که به مریم بگن از اتاق بیرون بیاید

 

چون برای او چیزی که دوست داشته سوغاتی آورده

ودست از مسخره بازی بردارند

خانواده مریم برای اثبات صحبتهاشون فوت نامه مریم رو به اون نشون دادند

 

محمد با صدای بلند شروع به گریه کردن نمود

 

سپس گفت که این غیر ممکنه چون من دیروز با اون صحبت کردم و ما همچنین باهم در ارتباطیم

 

محمد شروع به لرزیدن نمود

یکدفعه گوشی محمد شروع به زنگ خوردن نمود.محمد گفت نگاه کنید

 

این مریمه که تماس میگیره؟؟

گوشی را به خانواده مریم نشون داد

گوشی رو بر روی بلندگو باز نمود وبامریم صحبت کرد

 

همه داشتند به مکالمه آن دو گوش میکردن

صدابلند و واضح وبدون هیچ گونه تشویش وصاف بود؟

 

اون صدای مریم بود!!هیچکس بجز مریم نمیتوانست استفاده نماید،زیرا سیم کارت را با مریم دفن نموده بودند؟ همگی شوکه شده بودند

 

دوباره دنبال دوست پدر مریم که با ارواح ارتباط برقرار کنه فرستادن

اوهم رییس شرکت ارتباطی که مریم درآنجا کار میکرد دعوت به عمل آورد

 

وهردو پنجساعت جلسه گرفتند تا ببینند این مساله چطور ممکنه؟

وسپس کشف کردن که....

 

 

 

 

 

 

 

 

....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچ کس تنها نیست همراه اول

بهترین آنتن دهی را دارد!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

😂😂😂😂

...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

 

http://khengoolestan.com/khengoolestan_arsam_2019-08-15_14_24_38/

 

 

بکوب

 

 

....

 

هعیی...یه روز ترسناک و... خبرایی وحشتناک:)

 

خداوکیلی-_- | 07:54 1399/8/10

آها فکر کردید میتونید منو سر کار بزارید؟-_-

بیاید ادای مزاحما رو در بیارید-___-

کی آدرس وب شهر اسکول بازی رو داره که از روی گفتینوی رو وب بیاد؟

عممم داره؟-_-

خاله ؟

دایی؟

عمو؟

معلومه خب کیا دارن؟

معمولا کرم ریزا رو‌جدا میکنیم-_____-

جان همونی که بیشتر از همه دوستش دارید کمتررراذیتتت کنیدد

فقط گذاشتم حرف بزنه:||

واسه همین پرو شد:|||

حرفف مفتتتتت:||||||

و بازم حرف مفت:||||

گذاشتم حرف بزنه تا حالیش کنم اما پرو تر شد :||||~

سیلام 

 

 

عاقا این سامی و افی رل زدنننننننن0____0*-*

 

من الان رفتم پستا رو دیدم اصن انقدددددد شاددد شدم*-*******

 

 

عرررررر 

 

خدا خیرتون بدهههههه

منو از افسردگی دراوردیدددددد***--**

 

یکی به من آب قند بدهههههههههه

 

عررررررررر

 

 

وایسا 

 

 

اگه بگید کرم بوده بازم افسردگی میگیرما-_-

 

 

 

عر عر عر عر عر عر عر عر عر عر عر

 

یکی بیاد عرررر بزنیممممممم*****---*****

 

الهی قربونتون بشممممم

الصبح البخیر | 06:59 1399/8/10

کیف  حالکم بخیر انشالله؟

کیف حالکم والدین؟

لمن کتاب؟.-.

لمن القصص؟

اهم...بر میگردیم به زبان عزیز و راحت خودمون...😐😁

راستی

چجوری ما فارسی یاد گرفتیم؟

موندم خارجیا چجوری یاد میگیرن؟.-.

هر کلمه کلی معنی داره

همین اسون ترین کلممون...

ها.-.

ها:اره

ها:چی

ها:چیه

ها:چته

ها:به چی نگا میکنی

ها:نمیفهمم

بل دیگه....

زبان ما از عربی فکر کنم سخت تر باشه•-•

عربیا یه سوال میکنن سوالشون واضحه

واس ما معلوم نی چی چیو میگه

مثل همین اینکه بفهمیم زنرو میگه یا مرده.-.

تو کلاسمون بحث شده بود اگر ندونیم مرده یا زن چجوری بگیم اون کیه

بعد خانم هی میگفت خب معلومه طرف زنه یا مرد

ولی خو اگر تو سایه ها باشه و اینا...مثل داستان جنایی ماجرایی...

اونموقع چی؟:/

حالا بگذریم....عاقاا چرا خانم تفکرمون هیچی نمیگه:/

من برم ببینم اخر میاد یا نه.-.😵

 

فعلون•~•

 

 

 

پست 😁 | 06:43 1399/8/10

پست شینی بسی واقعیت دارد و ج نمی باشد😁😁

درسته افی رلمه ولی زن و شوهر بی زن و شوهراااا -____-

سلام:-:

داشتم همینجوری تو وب میچرخیدم یه باره عکس پست داستان بهی اومد سکته کردم:-:

میگم من که با این عکسه سکته میکنم فردا چه جوری میخوام دووم بیارم؟:-:

ای خدا یه ادیتی کردم به جا اینکه ترسناک بشه خنده دار شده:::-:::

ای خدا چیکار کنم آهومو پیدا کنم...چیزه اشتب شد:::-:::

بای::::-::::

داستان... | 19:42 1399/8/9

در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردیم

که دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ که مثل یک باغ بود داشتیم
داخل اون انواع مرغ و خروس و غاز و اردک اینا داشتیم

داخل خونه طبق معمول گذشتگان همه ی خانواده داخل یک اتاق می خوابیدیم

تو یکی از شبها که خوابم نمی برد صداهایی شنیدم یکی از داداشام رو که کنار من خوابیده بود صدا زدم

و هر دو به آرامی پشت در اتاق که شیشه بود و کاملاً راهرو و پله هایی که از روی زیرپله به پشت بام می رفت دیده می شد رفتیم

و به راهرو که صدا از آنجا میومد نگاه کردیم و با کمال تعجب دیدیم چهار نفر که حدود شصت سانت قدشان بود و یکی از آنها یک چادر گلگلی به سر داشت از زیرپله بیرون آمده و به سمت پله ها برای رفتن به پشت بام در حرکت بودند

که یهو داداشم فریاد کشید دزد و با صدای او همه بیدار شدند و آن چهار نفر هم رفتند

وقتی جریان را برای پدرم گفتم لحظاتی به مادرم خیره شد و بعد گفت به نظرتان آمده و چیزی نبوده و فردای آن روز پدرم پیرمردی را به خانه آورد و کلیه لوازم زیرپله را خالی کردند و آن پیرمرد شروع کرد به خواندن دعا که لحظه ای نگذشته بود پیرمرد غش کرد و بعد از به هوش آمدن دیگر نمی توانست راه برود

و چیزی به پدرم گفت که نمی دانم چه بود ولی هرچه بود پدرم را رو وادار کرد تا خانه را بفروشه و تغییر مکان بدهیم

و تا فروختن خانه که آن هم در روستا کار ساده ای نبود به خانه س پدر بزرگم رفتیم چند روز نگذشته بود که شب پدر بزرگم برای گرفتن آب رفت و کسی نمی داند چه اتفاقی برایش افتاد که سر زمین کشته شد

یکماه پس از آن برادرم که در آن شب با من بود ناپدید شد و چند روز بعد جسدش را در چاه پیدا کردند پدرم که از این اتفاقات بسیار دلشکسته و نگران بود

نزد کسی رفت که در یکی از روستاهای اطراف بود و بسیار هم معروف بود و جریان را برایش گفت و جویای راه چاره ای شده که آن شخص توصیه کرده بود فوراً به خانۀ خودمان بازگردیم تا از اتفاقات بعدی جلوگیری شود و دیگر چه چیزی به پدرم گفته بود که از آن به بعد برخوردش با من تغییر کرده بود

و طوری با من رفتار می کرد که انگار از آنها نیستم و همه چیز تقصیر من بوده به هر صورت به منزل خودمان برگشتیم و ماهها خبری نبود تا اینکه یک شب در نیمه های شب کسی مرا تکان داده و بیدار کرد

وقتی چشمانم را باز کردم دیدم دختر جوانی است

که با خنده به من گفت بلند شو دنبالم بیا نمی دانم چگونه شد که نه قدرت مخالفت داشتم

و نه فریاد بی اختیار دنبالش رفتم و مرا به سالن بسیار بزرگی که در زیر زمین بود برد در آنجا عدۀ زیادی بودند همه مرا نگاه می کردند و خارج می شدند ولی هنگام خروج می دیدم تبدیل به گربه می شوند و روی دو پا راه می روند دخترک جلو آمد و دست مرا گرفت و از آنجا خارج شدیم دیدم در یک بیابان وسیع هستیم

پرسیدم آنها که بودند و چرا من آنها را اینگونه می دیدم دختر جوان گفت آنها اقوام من بودند و ما از جنیان هستیم و زمانی که تو متولد شدی من همبازی تو بودم و وقتی مادرت دچار بیماری شد و نتوانست دیگر ترا شیر بدهد این ما بودیم که شبها تو را سیر می کردیم و من تا صبح همراهت می ماندم

از آن به بعد همیشه آن دختر آمده و مرا به همراه خود می برد بعد از مدتی راجع به اتفاقات گذشته از او سؤال کردم و او گفت مقصر پدرت و آن پیر مرد بود

که باعث شدند به برادان من آسیب برسد و بعد از آن تا به امروز این دختر جن با من است و پس از مرگ پدر و مادرم به اینجا آمدم و روزی به خواستگاری دختری از اهالی همین آبادی رفتم که صبح آن روز خبردار شدم دخترک بینوا هنگام درست کردن آتش دچار سوختگی شدید شده و بعد از آن این دختر جن به من گفت هرگز نمی توانی با کسی ازدواج کنی من نمی گذارم از آن روز تا به حال این دختر و دو جن دیگر همیشه با من و در اینجا هستند که تو آن شب یکی از آنها را دیده بودم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

khengoolestan_post_tarsnak_14_tir_1396_2

اینیکی انچنان ترسناک نی•-•

من فقط دلم به حال داداشش موسوزه•-•

ولی این عکس اخریه هرچند هزار بار دیدمش ی کوچول ترس به دلُم راه داد•-•

آخرم به حرف سامی گوش ندادم عکسه رو گذاشتم😂😂😂😁😁😁😁

امکانات
گفتینو: آمار بازدید::

آمارگیر وبلاگ