گذشت.

 

ده دقیقه بدون اینکه متوجه بشم گذشت.

من تو این ده دقیقه چیکار می‌کردم؟ چه چیزی یاد گرفتم؟ این ده دقیقه به چه چیزهایی فکر کردم و چه احساساتی داشتم؟

نمی‌دونم... فقط می‌دونم که الان نوعی غم کمرنگ توی وجودم هست که شاید اسمش پشیمونیه

چرا؟ نمی‌دونم. شاید هم می‌دونم و فقط نمی‌خوام بهش فکر کنم؟ شاید برای این هست که ده دقیقه گذشت و هیچ چیز نشد. واقعا نشد. ده دقیقه، ده تا یک دقیقه و ده تا شصت ثانیه. چقدر ساده. می‌گم ده دقیقه و ساده ازش می‌گذرم در صورتی که الان با گذر هر ثانیه،یک کلمه می‌نویسم و اینجاست تفاوت. تفاوت زمان،تفاوت کارهایی که تو این زمان می‌شد انجام داد و ندادیم.

و مسئله فقط همین ده دقیقه نیست؛مسئله اینجاست که چقدر ساده گذشت،بی خبر. و این دردناکش می‌کنه که چقدر توی زندگیم از این ده دقیقه‌ها داشتم که روحمم ازشون خبردار نشد

خیلی سوال‌ها درگیرم کردن؛ولی شاید اینجا جای مناسبی برای پرسیدنشون نباشه؛شاید هم اصلا گفتنش به آدم‌ها درست نباشه.